کَک...!

دو روز پیش کار جالبی کردم...عصر شنبه بود و معمولا هفته هایی که شب کار هستم شنبه عصرها وقتم کاملا آزاد است...آزاد از این جهت که روزهای دیگر هفته (هفته هایی که شب کار هستم) تنها فرصتی که برای خوابیدن دارم بین ساعات چهار بعد از ظهر تا نه – نه و نیم شب است...فقط شنبه هاست که چون شب قبل از آن (جمعه شب) به اندازه کافی خوابیده ام، از سر کار دومم که به خانه می آیم خسته نیستم و نیازی به خوابیدن ندارم...این است که معمولا ژانگولر بازیهایم میفتد برای شنبه عصر ها...
توی خانه فکر کنم حدود دویست سیصد تایی دی وی دی فیلم دارم که به مرور و طی چند سال خریده ام...سلیقه خاصی برای فیلم دیدن ندارم و توی فیلمهایم از تینتو براس تا کیشلوفسکی همه جور فیلمی پیدا می شود...غیر ممکن است از جایی رد بشوم و ببینم طرف بساط کرده است و نروم سروقتش و فیلمهایش را دیدی نزنم و هر بار دو سه تایی انتخاب نکنم...دروغ چرا...؟ خیلی از فیلمهایی که خریده ام را با دور تند دیده ام بلکه چشمم به جمال سر و پستانی که بر روی کاور دی وی دی دیده بودم روشن شود که البته خیلی وقتها هم نشده است...! تعارف که نداریم...برای آدمهای آبروداری مثل من که نمیتوانند بروند و صراحتا به طرف بگویند فیلم سکسی میخواهند گاهی عکس زنی نیمه برهنه بر روی کاور یک فیلم میتواند دلیلی لازم و کافی برای خریدن آن فیلم باشد...! الغرض شنبه عصر برای خودم کنج خانه نشسته بودم و فیلمهایم را هم گذاشته بودم جلویم و داشتم حساب کتاب میکردم که تا به حال چقدر پول بابت اینهمه فیلم نفله کرده ام و اینکه چقدر خوب میشد اگر کسی پیدا میشد که بعضی از این فیلمهایی که تو زرد از آب در آمده بودند را ازم میخرید... توی همین فکرها بودم که چیزی توی ذهنم جرقه زد...! چطور است.بروم کنار خیابان یساط کنم؟
وقتی ککی توی تنبان من افتاد دیگر افتاده است...کاریش هم نمیشود کرد...نشان به ان نشان که یک ساعت بعد روبروی مسجد فاز یک اکباتان بدون ذره ای شرم و حیا سی دی هایم را روی زمین پهن کرده بودم و بالای سرشان ایستاده بودم. جایی که من ایستاده بودم جای تقریبا خلوتی بود...از طرفی دوست نداشتم دوست و آشنا و بچه محل ها من را در چنان وضعیتی ببینند (یکی نیست به من بگوید آخر قرمدنگ! تو که دوست نداشتی کسی تو رو ببیند برای چی الان آمده ای و داری توی وبلاگت چنین چیزی را جار میزنی؟) و از طرف دیگر میترسیدم یکوقت یک جوجه بسیجی ای پیدا بشود و بیاید بهم گیری چیزی بدهد (باز هم بد نیست یکی پیدا شود و به من بگوید دِ آخه آی کیو...تو که انقدر میترسی چرا رفتی جلوی مسجد بساط کردی!؟)...به هر حال جای خلوتی ایستاده بودم و فیلمهایی هم که جلویم گذاشته بودم اکثرا فیلمهای قزمیتی بود که به لعنت شمر هم نمی ارزید ولی با این وجود نتیجه کار حیرت آور بود...در عرض دو ساعت بیست و دو تا از فیلم هایم را فروختم...! بیست و دو فیلم...بیست و دو هزار تومان...!حالا بماند که در عرض همین دو ساعت دهها نفر دیگر هم امدند و از من فیلمهای دیگری خواستند که من نداشتم...از همه جالب تر مرد حدودا چهل و پنج شش ساله ای بود که خیلی شیک و تر و تمیز آمد و با خونسردی کامل گفت "فیلم قشنگ صحنه دار" میخواهد و با این حرف حسابی من را شرمنده خودش کرد...!
به هر حال یک کک دیگر از آن روز افتاده توی تنبانم که بزنم توی کار فیلم...خرجش یک کامپیوتر است و چند تا رایتر و البته یک پرینتر...دویست سیصد تا فیلم که خودم دارم چند صد تایی هم از دوستان و رفقا قرض میکنم و همینجور کم کم آرشیوم را کامل میکنم...اصلا شاید یکجا آرشیو کسی را بخرم...اگر میشود در جایی به این خلوتی و در عرض دو ساعت بیست و دو هزار تومان در آورد (که برای کسی که کارش فیلم است تقریبا دو سوم این رقم سود خالص است...یعنی حدود 14 هزار تومان...) چرا باید تمام شب را بیدار بمانم برای همین رقم...؟
این کک دومی از آن کک های گنده ی گوشتالو ست که بعید میدانم حالا حالاها از توی تنبانم بیرون بیاید...!


نوشته شده توسط شراگیم زند در July 15, 2008 8:16 AM | | نظرات (48)


...

یکساعت به نیمه شب مانده است. باقی مانده خورش بادمجان را گرم میکنم و قابلمه ی برنج را هم میگذارم جلویم و چهار زانو روی زمین مینشینم و هر دو تا قابلمه را هم میگذارم جلویم و شروع میکنم به خوردن. گور بابای هرچه رژیم و لاغری و کوفت و زهرمار...غمگین و عصبی و کلافه ام... از خودم بدم می آید...اینجور وقتها سعی میکنم از خودم انتقام بگیرم...خوردن و خرج کردن راههایی ست برای انتقام گرفتن...از اینکه نیم بند و نصفه نیمه بدبخت باشم بدم می آید...بدبختی وقتی قابل تحمل است که کامل و تمام عیار باشد...اگر اینقدر دیر وقت نبود باقی مانده ی پس اندازم را برمیداشتم و میرفتم اول یک شام جانانه یک جای خفن میخوردم و بعد هم میرفتم و هرچه میدیدم و هوس میکردم بدون توجه به قیمتش میخریدم...تی شرت...کفش...کتاب...جاروبرقی...ادکلون...تردمیل...ست چاقوی آشپزخانه...قابلمه...عینک آفتابی...همین یکهفته پیش بود که رفتم و یک دوچرخه سایکلوتوریستی خریدم...همه ی پس اندازی را که در این چهار پنج ماهه از کار بازاریابی جی پی اس و کار کارخانه داشتم دادم و یک دوچرخه خریدم...پس اندازی که باید تا دو سه ماه دیگر آنقدر میشد که بتوانم کرایه خانه شش ماهه دوم سالم را بدهم......یک میلیون تومان دادم و خریدمش...گور بابای صاحبخانه و کرایه خانه...حالا تا دو ماه دیگر کی مرده است و کی زنده...؟ از آن دوچرخه هایی بود که همیشه حسرت داشتنش را داشته بودم...حالا که خریدمش بلا استفاده گذاشتمش وسط پذیرایی و شده است آیینه دق...!
البته یک راه دیگر هم برای انتقام گرفتن از زندگی وجود دارد...آن هم خیانت کردن و زیر آبی رفتن است...این روزها در این کار هم استاد شده ام...!کم کم دارم تبدیل میشوم به یک آدم چاق و بی پول و بد طینت...!
حوصله نوشتن ندارم...مرده شور ترکیبم را ببرد...

بعد التحریر:
دیشب شب بدی بود ولی خواب خوبی دیدم... خواب دیدم مونیرو اومده بود اینجا و داشت برام از داستان نوشتن حرف میزد و منم گوش میدادم...نشسته بود روی فرش وسط هال و داشت یه ماجرایی رو تعریف میکرد از اون موقع ها که گروه کولیها رو داشت...منم نشسته بودم روی صندلی و نگاهش میکردم...همینجور اون حرف میزد و من نگاهش میکردم...یکدفعه متوجه شدم که چه چشمهای خوشگلی داره...برام عجیب بود که چطور تا حالا متوجه نشده بودم...درست از همون چشمها بود که من دوست داشتم...صورتش هم البته خیلی جوون تر شده بود...ولی چیزی که مهم بود چشمهاش بود...چشمهاش برام تازگی داشت...انگار بار اول بود میدیدمش...اونقدر اون چشمها خوشگل بود که نفسم بند اومد...وقتی میگم خوشگل منظورم یه چشم کشیده یا درشت با مژه های بلند از اونهایی که پشت کامیونها میکشن یا اصلا بعضی هنر پیشه های هالیوودی دارن نیست...نه...از اون خوشگلهایی بود که اگه به هرکی نشونش میدادم و میگفتم ببین چه چشمهای خوشگلی داره بهم میگفت "خاک بر سرت آخه این کجاش خوشگله؟" ...میدونین چه جور چشمی رو میگم...حتی چشمهاش بریتنی اسپیرزی هم نبود که یه زمانی من خیلی دوست داشتم...یه جفت چشم غمگین که سفیده ش به خاکستری میزد...یه جفت چشم غمگین تقریبا درشت...من آدمی نیستم که بتونم موقع حرف زدن با کسی توی چشمهاش خیره بشم...یه مرضی دارم که یه روز یه خانومی که دکتر بود بهم گفته بود...از اون مرضهایی که آدم نمیتونه مستقیم توی چشم طرفش برای مدت طولانی نگاه کنه...اسم مرضه الان یادم نیست ولی هرچی بود یه مرض بود که تا قبل از آشنایی با این خانوم دکتر حتی نمیدونستم یه جور بیماریه...فکر میکردم خب ممکنه از حجب و حیا باشه یا حتی از متانت و ادب..یه هر حال زل زدن توی چشم دیگران رو یه جورایی گستاخی میدونستم...ولی مونیرو که داشت حرف میزد انگار مرضم خوب شده بود...شایدم متانتم رو کنار گذاشته بودم و به هر حال زل زده بودم توی چشمهاش...نمیتونستم کار دیگه ای بکنم...انقدر چشمهاش قشنگ بود که همونجا فهمیدم که خوابم...همیشه وقتی توی خواب میفهمم که خوابم بلافاصله بیدار میشم...و بیدار هم شدم...اما هنوز به وضوح اون چشمها رو به یاد میارم...یه جفت چشم تقریبا درشت و غمگین.

نوشته شده توسط شراگیم زند در July 6, 2008 1:26 AM | | نظرات (42)


رابعه...!

اول اینکه ان چیزی که قرار بود تا ده- پانزده روز دیگر زندگی ما را متحول کند (ر.ک: دو تا پست قبل از این پست) کار نکرد و فعلا همینطور کما فی السابق در خدمتتان هستیم!

دوم اینکه چند روز پیش "رویا صدر" برایم ایمیل زده بود و اجازه خواسته بود که برای کتاب جدیدش که در آن قرار است به طنز نویسی وبلاگی بپردازد، از بعضی مطالب وبلاگ من استفاده کند...برای اینکه یکوقت فکر نکند از این وبلاگرهای در پیت هستم و مطالبم همینجوری کشکی و کتره ایست برایش نوشتم که باید بررسی کنم...! بررسی که کردم دیدم بالاخره ما هم زحمت کشیده ایم و یک چیز بامزه ای نوشته ایم و اگر همینجوری بگوییم بردار و ببر هنر خودمان را بی قدر کرده ایم...نشستم برای خودم یک الگوریتمی طراحی کردم که طبق آن نوشته های طنز من به سه دسته ی لوس، بامزه و شاهکار تقسیم میشود...دسته اول مثل آن مطلبی ست که سه چهار سال پیش نوشته بودم که یک روز از سر کار امده بودم خانه و گربه ام کف آشپزخانه ریده بود و من هم ندیده پایم را گذاشته بودم روی گه گربه...! خلاصه که مطلب لوس و مهوعی بود...اینجور مطالب رایگان است و هرکس میتواند بردارد و ببرد هرجا دلش خواست بدون ذکر منبع استفاده کند...نوش جانش... دسته دوم نوشته هاییست که به هر حال بامزه است...یعنی اگر به خنده هم نیندازدت کمکی باعث انبساط خاطر میشود...خب تقریبا اکثر نوشته هایی که در رده "شوخی-طنز" طبقه بندیشان کرده ام در این رده جای دارند...این نوشته ها فقط در صورتی حلال میشوند که استفاده کننده منبع اصلی نوشته را ذکر کند و در غیر این صورت از گوشت سگ مرده ی ارمنی هم حرام تر هستند...!
اما دسته سوم نوشته هاییست که با اجازه یا بی اجازه کسی حق ندارد چپ به آنها نگاه کند...اینها آس های من هستند که انها را برای رفع کوتی کنار گذاشته ام...برای روزگار کوری و پیری ...خود این آس ها دو دسته هستند...آس های عوام پسند و آس های خواص پسند...!خیلیهایی که با خواندن این نوشته از زور خنده چند قطره ای ادرار بی اختیار دفع کردند با خواندن این یکی نوشته حتی لبخندی هم نزدند. همانطور که هستند کسانی که از روی صندلیشان بعد از خواندن همین نوشته دوم پایین افتاده بودند و کف اتاق قل قل میخوردند اما نوشته ی اولی به نظرشان لوس و سبک رسیده بود...!(هر دوی این نوشته ها از نظر من جزء آس ها محسوب میشوند)
البته این خانوم صدر نوشته ی خودش را هم انتخاب کرده بود و صاف دست گذاشته بود روی آن نوشته ای که در آن ماجرای"انرژی درمانی" دوست دختر سابق سهیل را نوشته بودم. این سهیل از صدقه سر من کم معروف شده بود حالا قرار است اسمش توی کتاب طنز خانوم صدر هم بیاید و به اتفاق دوست دختر سابقش تبدیل بشوند به دو چهره ماندگار در ادبیات طنز این مملکت...! و بعد باز این پسرک ناشکر است و تا تقی به توقی میخورد پشت چشم نازک میکند که چرا شراگیم چنین گفته و چنان کرده...!
راستش را بخواهید آن نوشته ی " انرژی درمانی" هم از آنهاییست که کسی نباید بهش چپ نگاه بکند... اما بنا به پاره ای مصالح موافقت کردم... و گفتم آدم باید بالاخره خیرش به دیگران برسد!

سوم اینکه امروز رفتم چک مونیرو را از نشر مرکز گرفتم...مبلغش را نمیگویم اما کمی بیشتر از آن چیزی بود که انتظارش را داشتم. تصمیم دارم این چک را نقد نکنم مگر زمانی که در شرایطی باشم که بدانم هیچ چاره ای به جز نقد کردنش ندارم. گذاشتمش زیر شیشه میز تحریرم و هر بار که نگاهش میکنم پر از همه ی حس های خوبی میشوم که ممکن است به سراغ آدم بیاید...شما شاید متوجه نباشید اما مونیرو با این کارش درست توی بدترین بحران روحی ام به دادم رسید...حیف که شما نمیدانید این مونیرو چقدر آدم خوب و دوست داشتنی ای هست.

نکته چهارم اینکه به شدت این روزها گرفتارم...همین که هر ده روز یکبار هم اینجا را به روز میکنم باید کلاهتان را بیندازید بالا...به طور معمول روزانه 14-15 ساعت به طور مستقیم درگیر کار هستم (دو شیفت کاری) و خانه که میرسم عملا به جز یک حمام داغ و بعد خوابیدن به چیز دیگری فکر نمیکنم...شاید کم کم بیخیال این کار دوم بشوم...تا به حال بیشتر از ان چیزی که عایدم بشود از جیب گذاشته ام...ولی خوبی اش این است که هر روز میتوانی منتظر یک خبر خوب باشی...!

نوشته شده توسط شراگیم زند در June 18, 2008 10:46 PM | | نظرات (46)


...

چهارشنبه،پنجشنبه و جمعه کلاسهای آنتالوژی در محل هتل ونوس تهران برگزار شد و من هم همانطور که گفته بودم به دعوت دوستی در آن شرکت داشتم...کلاسها راس ساعت 9 صبح شروع میشد و تا حدود ساعت 9 شب ادامه پیدا میکرد.در رابطه با جزئیات کلاس و بازیهای انجام شده تعهد داده ام که چیزی بازگو نکنم...اما تجربه ام را میتوانم در اختیار شما قرار بدهم...کلاسها هیجان انگیز و خیلی جاها غافلگیر کننده است و برای خیلی از افرادی که شرکت کرده بودند به طور اعجاب انگبزی تاثیر گذار بود...توصیه میکنم اگر پولتان از پارو بالا میرود و حاضرید 150 هزار تومان برای سه جلسه کلاس بپردازید در این کلاسها شرکت کنید...اگر خانوم باشید به احتمال نود و نه درصد و اگر آقا باشید به احتمال هفتاد درصد تاثیر مثبت، عمیق و تکان دهنده ای بر روی شما خواهد داشت...این کلاسها به خصوص برای کسانی که قادر به تنظیم روابط خود با دیگران نیستند تجربه خوب و آموزنده ایست...در ضمن اگر آدم رفیق بازی هستید پس از پایان این دوره احتمالا سی چهل تا رفیق فابریک که همگی حاضرند برایتان شاهرگ بدهند هم پیدا میکنید که حتی نصفه شبها هم فراموشتان نمیکنند و به طور غیر ارادی و اتوماتیک وار برایتان هر 10 دقیقه یکبار اس.ام.اس های محبت آمیز و یا حاوی نکات آموزنده میفرستند.
بحث کلاس را همینجا درز میگیرم و فقط به این نکته اشاره میکنم که اگر احتمال میدهید در لایه های ناخودآگاه ذهنتان ممکن است چند درصدی به همجنسان خود گرایشاتی داشته باشید پس از پایان این کلاسها ممکن است به یک همجنسگرای تمام عیار تبدیل شوید. شخصا در تمام عمر اینهمه ماچ و بغل نثار دخترها نکرده بودم که در این سه روز نثار همجنسان خودم کردم...!

از این حرفها بگذریم...منیروی نازنین این روزها من را حسابی شرمنده خودش کرده است...اصلا نمیتوانم حسی را که بعد از خواندن این نوشته منیرو بهم دست داد وصف کنم...بعضی وقتها اتفاقهایی برای آدم میفتد که در ظاهر اتفاق کوچکی ست اما ممکن است به کل مسیر زندگی آدم را تغییر دهد...میدانم مبلغ حق التالیف کتاب در ایران با این تیراژهای محدود رقمی نیست که کسی بتواند روی آن حسابی باز کند...اما این محبت و این اعتمادی که منیرو به من دارد برایم یک دنیا می ارزد...مطمئن باشید اگر روزی بتوانم چیز ارزشمندی خلق کنم سکوی پرتابم همین نوشته منیروست و مطمئن باشید اگر روزی کتابی را بتوانم روانه چاپحانه کنم صفحه اولش خواهم نوشت:"تقدیم به منیرو روانیپور...به پاس همه ی آن محبتی که مادرانه از من دریغ نکرد"

شروع کرده ام به خواندن کتاب "کولی کنار آتش..."... اگر قرار است بروم پولی از ناشر بگیرم بگذار حلال باشد...این دیگر خیلی نامردی ست که ادم برود حق التالیف کتابی را بگیرد که حتی ان را نخوانده است...من از منیرو فقط یک کتاب "زن فرودگاه فرانکفورت" را خوانده بودم...خواندن "کولی کنار اتش" برایم سخت تر است...یعنی هرچه سعی میکنم حساب منیرو را از کتابش سوا کنم و بدون پیش زمینه های ذهنی کتاب را بخوانم نمیتوانم...در خط به خط این کتاب زیبایی و هوشمندی...عشق و سادگی ای را میبینم که همیشه در وجود منیرو دیده ام...

...دیروز تلفنی با یکی از پشتیبان های کلاس انتالوژی (کسانی که در کلاسها حضور دارند و روی رفتارهای ما به طور محسوس و یا نامحسوس زوم میشوند) صحبت میکردم...من در فرمهای اولیه بزرگترین مانعم را برای رسیدن به اهدافم نداشتن پشتکار ذکر کرده بودم...این آقا به من حرف جالبی میزد...میگفت تو بزرگترین مشکلت به نظر من نداشتن روحیه و شادابی ست...عدم توجه به خود است...راست هم میگفت...هیچوقت آدم شادی نبوده ام...هیچوقت نتوانستم از ته دل و بلند بلند بخندم...همیشه خودم را در یک غشای نازک غم پنهان کرده ام...حتی نمیتوانم با آدمهای شاد و همیشه خوش ارتباط برقرار کنم و در مقابل این آدمها همیشه موضع گرفته ام و شادی شان را نشانه سطحی بودن و یا از ابتدالشان دانسته ام...من هیچ وقت سعی نکرده ام پایم را از این دنیای غم انگیزی که برای خود ساخته ام بیرون بگذارم و ببینم آیا واقعا در دنیای شادیها همه چیز همانقدر که فکر میکنم مبتذل هست یا نه...چرا نمیتوانم شاد باشم؟ چرا نمیتوانم برای خودم زندگی کنم...چرا نمیتوانم به خودم توجه کنم...خودم را نوازش کنم...خودم را دوست داشته باشم...چرا همیشه خودم را رنجانده ام که دیگری را نرنجانم...؟دلم برای کودک درونم میسوزد...گیر عجب آدم کله خری افتاده است...گیر عجب آدم قسی القلبی افتاده است...دلم میخواهد این بچه ی آسیب دیده را نوازش کنم...دلم میخواهد بخندانمش...دلم میخواهد در آغوشش بگیرم و ازش به خاطر همه ی این سالهایی که حتی نگاهش هم نکرده ام عذر خواهی کنم...ای لعنت به من که نمیتوانم...لعنت به من که دلم برای همه چیز و همه کس میسوزد الا خودم...الا این کودک درونم که در اولین تبسمش پیر شده است...پیرش کرده ام...زمینگیرش کرده ام...هروقت آمده بخندد به او گفته ام که نیشش را ببندد...نفسش را بریده ام...لعنت به من...دلم میخواهد جور دیگری بتوانم زندگی کنم...یکجور شاد...یکجور که هر روز بتوانم بهانه ای برای قهقهه زدن داشته باشم...یکجور که خندیدن و شاد بودن بشود قسمتی از وجودم...
من گذشته بدی داشته ام...زندگی وحشتناکی داشته ام...همه تان میدانید...اما به قول مادرم همیشه نمیشود بر سر قبر گذشته ها گریه کرد...باید ببینم چه کار میتوانم برای خودم بکنم...برای خودم نه...برای کودکی که درونم زندگی میکند و نیاز به شادی دارد...نیاز به هوای تازه دارد...کودکی که همیشه ندیده اش انگاشته ام و به فریادها و خواهش هایش بی توجه بوده ام...کودکی که اینهمه سال در درون خودم محبوسش کرده ام...کودکی که امروز زرد و ضعیف و لرزان کنج وجودم ایستاده است و با چشمهای درشت و مضظربش من را نگاه میکند...کودکی که از من میترسد و حالا که در سلولش را باز کرده ام جرئت بیرون آمدن ندارد...کاش میتوانستم در آغوشش بگیرم و غرق بوسه اش کنم...کودکی که از من میگریزد...از من میگریزد...!
Stop!
I wanna go home
Take off this uniform
And leave the Show
But I’m waiting in the cell
Because I have to know
Have I been guilty all this time?
- Pink Floyd

نوشته شده توسط شراگیم زند در June 8, 2008 7:51 AM | | نظرات (48)


یک تحول...

الان حدود دو هفته ست که چراغ سی پی یو مغزم همینجور دائم روشنه و با جفت هسته هاش درگیر یه پردازش خیلی خیلی سنگین و مهم وقت گیرشده که تا تموم نشه عملا هیچ برنامه دیگه ای قابلیت بارگذاری و اجرا پیدا نمیکنه...وبلاگ نویسی که دیگه خودش به تنهایی یه نرم افزاره به عظمت تری دی مکس که در حالت عادی هم که سی پی یوی مغزم خالی و بی کار باشه با هزار بسم الله بسم الله میرم سمتش که یه وقت وسطاش هنگ نکنم... حالا شما هی بیاین کامنت بذارین و آفلاین بدین که فلانی چرا آپدیت نمیکنی...اخه شما که نمیدونین چی شده و الان هم چون هنوز نه به داره و نه به بار منم نمیخوام که بیام توی بوق و کرنا کنم که آهای ملت قراره تا ده پونزده روز دیگه زندگی من از این رو به اون رو بشه... باور کنین خودمم نمیدونم اون روش چی هست...از اینی که الان هست احتمالا داغون تر نمیتونه باشه...البته شایدم باشه و 6 ماه دیگه منم مثل علی سنتوری نشسته باشم وسط یه خرابه و در حال کله گنجیشکی گرفتن واسه چهار تا معتاد درب و داغون تر از خودم باشم...من که میدونم الان همتون مثه گربه ای که یه چیز جالب دیده باشه مردمک چشمهاتون گشاد شده و گوشها و سیبیلاتون رو هم دادین جلو و براق شدین که ببینین جریان چیه و قراره که چی بشه بالاخره...ولی واقعا فعلا به خاطر یه سری مسائل امنیتی نمیتونم چیزی بگم و فقط برای اینکه خیال دخترایی که اینجا رو میخونن راحت بشه بگم که مساله ربطی به ازدواج مزدواج نداره...من نمیدونم چرا این دختر پخترا انقدر علاقه به ازدواج دارن...اصلا ولش کن...الان سر این بحث باز بشه و فک منم گرم بشه این نوشته که قراره یه یاد داشت کوتاه باشه میشه مثنوی هفتاد من...!خلاصه نه ربطی به ازدواج داره و نه البته ربطی به گرین کارت و مساله مهاجرتم و صد البته نه ربطی به اون کلاسهای آنتولوژی که قراره توی هفته بعد تشکیل بشه و شهریه ش رو اون خانوم (ر.ج. پست قبلی) زحمت کشیدن و خودشون پرداخت کردن...حالا بعدا میگم که جریان از چه قراره!
فقط اومدم بگم نگران من نباشین...حالم خوبه (البته با توجه به استانداردهای ایران: زنده بودن = خوب بودن)...به زودی اگه بدتر نشم بهتر هم میشم.همین!

نوشته شده توسط شراگیم زند در May 30, 2008 3:28 PM | | نظرات (34)