حسد بدترین کارهاست...!

کمی بالاتر از محل کار من سر چهار راه یک تابلوی بزرگ به ابعاد نمیدانم چند در چند زده اند و روی آن به خط درشت نوشته اند "بدترین کارها حسد است" و زیرش هم امضا کرده اند امام نمیدانم کی کی علیه السلام...برای اینکه ابعاد حدودی تابلو و نوشته دستتان بیاید هر نقطه اش را تقریبا اندازه کله من فرض کنید...از این جمله های آبکی و سایر نصایح و اندرزهای اخلاقی و دینی و حتی سیاسی را در همین ابعاد همه جا میتوانید ببینید...روی بیلبوردهای بزرگ چند ده میلیونی...روی پارچه... آویخته به داربست...روی دیوار...روی پل های هوایی...و خلاصه هر جا سر بگردانی از در و دیوار نصایح و رهنمودهای اخلاقی و دینی ست که به سمتت سرازیر می شود...متولی این کار هر ارگان و نهادی که باشد یک بودجه ی نجومی در اختیار دارد و ماموریتش هم چسباندن معنویات به در و دیوار شهر به منظور بالا بردن و بهبود فرهنگ دینی و اخلاقی جامعه و یا اثبات حقانیت حکومت است...
شهید، امام، تقوی، نماز،خدا،دین، اسلام،مسلمان،مومن، کافر، قرآن،ولایت،مولا، ولی، خوب، بد،بهترین، بدترین،بهشت، جهنم،عفت، گوهر، حجاب،صدف! و... واژه های کلیدی عمومی ومتداول این قبیل نوشته هاست و بنا به مناسبتهای خاص واژه هایی مانند: میلاد و سعادت و مبارک و تهنیت و تسلیت و تعزیت و محرم و صفر و حسین و یوم و ارض و کربلا و سر بریده و عباس و مشک و نخل و خنجر هم به این فهرست اضافه می شوند و این اواخر که چشممان به جمال غزه و فلسطین و حماس هم روشن شده...!
کل مغز مثلا مدیرکل فرهنگی شهرداری تهران را به عنوان مثالی برای متولی اینگونه کارها اگر سلول به سلول بگردی چیزی جز جملاتی که با همین چند تا کلمه ساخته شده است یافت نمی شود و حرف هم بزنی اشک توی چشمانش جمع می شود که : " آقاجان... شما نمیدانی چه معانی و معارف عمیقی پشت این جملات نهفته است..."
حالا دهان من را باز میکند ها...آخه پدرسگ!... چه معانی عمیقی...!؟ هفتاد متر پارچه را برداشته ای و دو تن هم داربست سر هم کرده ای و صد کیلو رنگ و کلی نیروی کار نقاش و نصاب را هدر داده ای که : "بدترین کارها حسد است" ...این شد معارف عمیق؟ اگر بروم کتاب معتبر حدیث بیاورم برایت که از قول پدر جد همین امام که مثلا درش نوشته باشد که: "بدترین کارها خوردن مال یتیم است" چه؟...انوقت کدام یک از این معارف عمیق تر است؟ بالاخره نمیشود که بدترین کارها هم حسد باشد و هم خوردن مال یتیم و هم ترک نماز و هم دروغ و هم هشت تا چیز دیگر...!دوازده تا امام داریم که اینها هرکدام یک سازی برای خودشان زده اند و رفته اند...فلان امام وقتی این جمله عمیق و گهر بار را صادر فرمود روحش هم خبر نداشت که پدر جدش سیصد سال قبل بدترین کار را چیز دیگری معرفی کرده بود...حالا شما بیا این جمله را بزن روی بیلبورد و بگو داریم کار فرهنگی میکنیم که سطح فرهنگ جامعه برود بالا...مثلا فکر کرده ای الان دختره توی پرادوی بابایش نشسته و دارد توی دلش به شراگیم و خانوم شین و اینکه چطور خانوم شین توانسته مخ شراگیم را بزند فکر میکند و حسودی میکند و ناگهان با دیدن این تابلو جفت پا میرود روی ترمز و محکم میزند پشت دستش که ای داد بیداد...خوب شد این تابلو را دیدم...داشتم بدترین کارها را میکردم...آخ آخ آخ آخ...خدایا توبه...توبه...و بعد از اینکه از دو طرف، نرمه ی بین انگشتان شصت و اشاره اش را گازی گرفت میزند دنده یک و راهش را میکشد و می رود...!یا مثلا تصورت این است که آن دختری که چاک مانتویش تا زیر بغلش باز است تا هیکل فیتنسی اش را همه ببینند ناگهان با دیدن جمله معروف "زن در حجاب " تصمیم میگیرد گوهر شود و برود توی صدفش؟
واقعا اینطور فکر میکنی مرتیکه ی مغز گوزیده ی نخراشیده ی نتراشیده؟

بگذارید این حاج آقا را بیخیال شویم و حرف خودمان را بزنیم...این مملکت پر است از آدمهای مغز گوزیده که همه شان هم به خاطر همان خاصیت مغز گوزیدگیشان مهم ترین و حساس ترین پستها را تحویل گرفته اند و دقیقا به خاطر همین است که اوضاع کشور ما چنین است...کجای دنیا به جز ایران را دیده اید که سی سال پس از انقلاب و استقرار یک حکومت هنوز هم در و دیوار شهر پر از پلاکاردها و اعلامیه ها و دیوارنوشته های عقیدتی و حماسی و انقلابی و اندرزگونه باشد؟ این اتفاقها فقط در یک حکومت دینی مثل ایران می افتد...و البته جکومت دینی مستقر در ایران یک نوع منحصر به فرد است که در آن نه متفکرین دینی (کسانی مثل گاندی یا دالایی لاما یا حتی شریعتی و دکتر سروش خودمان) که متوعظین دینی اختیار دار همه چیز شده اند...کسانی که از روی منبر وعظ و خطابه و روضه و از حوزه های علمیه قم و نجف به بالاترین کرسی های مدیریتی و سیاسی نقل مکان کرده اند...
اگر زمانی پای منبر فلان آخوند یا روضه خوان در مساجد و تکایا تنها قشری ترین و ساده ترین طبقات اجتماع حلقه میزدند امروز همانها در پستهای مهم مدیریتی و برنامه ریزی و اجرایی کشور به کار گماشته شده اند و کلونی های خود را تشکیل داده اند...قاطبه ی این افراد ذهنهایی ساده و خطی دارند...ذهنی که در حکومت قبل مانع رشد و پیشرفت اجتماعی شان شده بود و جذب جریانهای مسجدی و مذهبی شان کرده بود در این حکومت سکوی پرتابشان شده است...وقتی میگویم قشری ترین و ساده ترین افراد جذب جریانهای مذهبی و منبری میشوند برای این است که این جریان وظیفه فکر کردن را از دوششان برمیداردو تقلید و اطاعت را بر عهده شان میگذارد... این ذهنهای ساده تنها در مجالس وعظ و خطبه احساس آرامش و مفید بودن میکردند...جایی که بنشینند و یک عالم دینی برایشان مطالب پیچیده ی قرآنی و دینی را بجود و خلاصه کند و به صورت قصه ها و مثل ها و رهنمودهای ساده ای برای زندگی در اختیارشان بگذارد...آدمهای باید و نبایدی...حالا همانها با همان ذهنهای ناتوان و تنبل شده اند شهردار...شده اند کارگردان و تهیه کننده...شده اند رئیس صدا و سیما...شده اند وزیر کشور...شده اند رئیس جمهور...! و هیچکس هم نمیداند چه باید بکند...به طور مثال رئیس صدا و سیما فقط میداند که باید تلویزیون هزار ساعت در هفته برنامه مذهبی پخش کند که دوز مذهب مردم خدایی نکرده پایین نیاید...این است که تلویزیونی که بودجه هر دقیقه پخش برنامه اش چند ده میلیون تومان است - پولی که از جیب من و شما می رود - می شود جولانگاه جوجه آخوندهایی که تازه از حوزه بیرون آمده اند و میخواهند جایی تمرین خطابه و روضه کنند... یا میشود محلی برای جان کندن فلان آیت الله نود و نه ساله که برای آنکه یک جمله ای که توضیح واضحات است را ادا کند ده بار جانش بالا می آید و جان مخاطبینش را هم به لب میرساند...میشود وسیله ای برای پخش زنده ی دعای ندبه از مسجد جمکران و نماز جمعه از مصلای فلان قبرستان و مراسم روز قدس فلان شهرستان...می شود آن برنامه های تکراری و تکراری و تکراری که هر سال با صرف میلیاردها تومان بودجه برای ایام محرم ساخته میشود و حرف هم بزنی میگویند آقاجان...برای بیان ابعاد قیام عاشورا و پیام امام حسین هزار سال هم برنامه بسازیم باز هم کم است...! بابا بسازید...چه کسی گفته نسازید...انقدر بسازید که جانتان بالا بیاید...ولی لااقل یک سیستم کنترل کیفیتی چیزی هم برای پخش محصولاتتان بگذارید...این که نشد چهار تا چوب بکنید توی کون پارچه های سیاه و آنها را هوا کنید و بعد هم دشداشه تن چهار تا بچه قد و نیم قد کنید و بریزیدشان توی استودیو که توی سرشان بزنند و بشود یک برنامه دو ساعت و نیمه برای بیان ابعاد قیام عاشورا...! یعنی واقعا انقدر خنگید؟
یا مثلا آمده اند خبر مرگشان کارتون ساخته اند برای واقعه عاشورا...یکی نیست بگوید شما را چه به کارتون سازی... کارتن هم نمیتوانید بسازید...! کل فریم هایی که نقاشی کرده اند برای یک کارتون چهل دقیقه ای چهل تا نمیشود...! توی هر فریم هم قیافه طرف با فریم قبلی متفاوت است...البته خدا را شکر قیافه امام حسین و خاندانش را که نشان نمیدهند و همه انها مثل ان فیلم ghost rider انگار کله هایشان اتش گرفته باشد...ولی این یزیدی های بدبخت فریم به فریم تغییر قیافه میدهند...شمر در طول یک صحنه هزار بار سیبیلش کوتاه و بلند می شود...یا راه که میرود انگار دارد برک میزند و همه چیزش هم رنگ به رنگ میشود...البته یاران امام حسین محترمانه تر راه میروند و کلا انگار روی چرخ جابجایشان میکنند...نبردها را که دیگر نگو و نپرس...داینامیک ترین قسمت ماجراست...! شمشیر بالا میرود...شمشیر پایین می آید...همین!... دو تا فریم برای کل صحنه های نبرد کافیست...فقط بک گراندش را عوض میکنند و تعداد دورهای تکرارش را کم و زیاد میکنند...خب...قبول بفرمایید اینها خنگند...کاریش هم نمیشود کرد..خنگند و هیچ کسی به غیر از خودشان را هم بازی نمیدهند...هرکس بخواهد جذب این سیستم شود باید از فیلتر مغز گوزیده ها رد شود...یعنی باید مثل خودشان مغز گوزیده باشد!.

باور کنید اگر همین امروز اسرائیل یا آمریکا به ایران حمله کند و تمام تاسیسات زیربنایی ایران را با خاک یکسان کند ضررش کمتر از این قوم یاجوج ماجوجی ست که دارند دلارهای نفتی را خرج این مراسمات* خیمه شب بازی میکنند...آنوقت از آن شاه بدبخت ایراد میگیرند که سالی یک بار جشن دو هزار و پانصد ساله میگرفت...ای نور به قبرش ببارد...حداقل آن مراسم یک ابهت و عظمتی داشت...این خشتک پاره کردن ها و پرچم هوا کردن ها چه نفعی به حال چه کسی دارد که اینطور با جدیت هر ساله تکرارش میکنید...یا این بیلبوردهای عریض و طویل با مضامین نصایح اخلاقی و دینی کدام منحرفی را به راه راست هدایت کرده که اینطور بودجه برایش اختصاص میدهید...؟ احتمالا توی کارتاپل مالی شهرداری پرونده های اینچنینی برای این چیزها وجود دارد... " هرکس فلان کار را بکند خدا دوستش دارد" (یک و نیم میلیارد تومان)..." بهترین بنده نزد خدا کسی ست که نماز بخواند" (سه میلیارد و هشتصد میلیون تومان) ..." حسد بدترین کارهاست" (ده میلیارد تومان! )

* دلم میخواهد بنویسم مراسمات...تا چشمتان در بیاید!

پ.ن: موقع نوشتن این پست خیلی حرص خوردم...تو را به خدا اگر ماموری چیزی هستید اینها را که میخوانید برایمان پرونده نکنید...من دیگر زن و بچه دار هستم...حرصم گرفته بود و در عالم عصبانیت یک چیزهایی نوشتم...خدا شاهد است من ته دلم پاک است و عمیقا به این چیزها علاقه دارم...اما امروز از دنده چپ بلند شده بودم...!

نوشته شده توسط شراگیم زند در January 6, 2009 12:30 PM | | نظرات (24)


اولین قدمها برای خروج از وضعیت تجرد...!

نمیدانم دقیقا چند ماه دیگر به آمدن خانوم شین مانده است...ولی کم کم دارم با همه مظاهر مجردی خداحافظی میکنم...دیروز در یک اقدام انقلابی هرچه فیلم سوپر و مثبت هجده داشتم را نابود کردم...حتی به مثبت شانزده ها هم رحم نکردم... البته قبل ها هم در مواجهه با برخی بحرانهای ناگهانی اخلاقی و معنوی چنین کارهایی کرده بودم اما به محض اینکه بحران را پشت سر میگذاشتم دست به دامن نرم افزارهای بازیابی اطلاعات میشدم و با هزار بدبختی آب رفته را به جوی بازمیگرداندم...اما این تو بمیری دیگر از آن تو بمیری ها نیست...بابا چرا نمیفهمید...دارم جدی جدی زن میگیرم...وقتی اصل جنس در خانه آدم برای خودش راست راست راه می رود دیگر چه نیازی به این جنگولک بازیهاست...؟ زندگی زناشویی تا آنجایی که من شنیده ام از بدترین فیلمهای آنچنانی هم صحنه دار تر است...!
البته میگویند حرف پیشکی مایه شیشکی ست...بگذارید حالا وارد این بحثها نشویم...البته بعدها هم واردش نخواهیم شد...فکر کرده اید من زن بگیرم می آیم برایتان همه چیز را مینویسم؟ یعنی زندگی خصوصی زناشویی ما انقدر الکی و هردمبیل است که چهار تا قلی و ممد و تقی و نقی که اصلا من نمیشناسمشان همینجور مفت و مجانی بیایند و بخوانند و بروند...زهی خیال باطل...!رگ گردن ما را اینطوری نگاه نکنید که شبیه مویرگ است...به موقعش به قاعده یک لوله پولیکا میزند بیرون... بعد از ازدواج فوق فوقش دیگر خیلی بخواهم به شما حال بدهم و از مسائل خصوصی زندگی مان بنویسم مثلا مینویسم دیشب من و زن عزیزم رفته بودیم فرحزاد...والسلام...! در همین حد و حدود میتوانم مسائل را باز کنم و با شما در میان بگذارم...دیگر اینکه چقدر فرحزاد ماندیم و چه خوردیم و چقدر خوردیم و کی برگشتیم و به کی بیشتر خوش گذشت و میانه راه پنچر شدیم یا نشدیم را شرمنده تان هستم...آخر این چیزها اصلا به شما ربطی ندارد...! آن دوره ها گذشت...واقعا گذشت... حرف کمر به پایین که دیگر اصلاً و ابداً حتی یک کلام از من نخواهید شنید...اصلا فراموش کنید شراگیم یک زمانی کمر به پایینی هم داشته است...آن ممه را لولو برد...! بعد از ازدواج فقط کمر به بالا میتوانم در خدمتتان باشم...جدا خواهش میکنم که اگر کسی هم در بین شما هست که خاطره ای چیزی از کمر به پایین ما دارد به کل فراموش کند...

خلاصه که این روزها اولین قدمها را برای خروج از وضعیت یالقوزی و تجرد برمیدارم...هرچند لرزان و نامطمئن...نمیدانید برای زدن یک دکمه ی دیلت بر روی بعضی فیلمها و کلیپها چقدر سختی کشیدم...بعضی کلیپها را قبل از حذف با چشمهای خونبار دو بار یا سه بار دیدم تا در نهایت راضی به دیلت کردنشان شدم...حتی به کلیپ womanizer بریتنی اسپیرز هم رحم نکردم...دیگر خودتان حساب کار دستتان بیاید که پاکسازی کامپیوتر در چه ابعادی بوده است...! البته از خدا پنهان نیست از شما چه پنهان که یک چندتایی کمیک استریپ از هنرمند خوب و متعهد "تمپلتون" داشتم که یه صورت پی دی اف بود و هرکاری کردم دلم نیامد پاکشان کنم و به عنوان یادگاری از دوران تجرد یک گوشه هارد دفنشان کرده ام...باور بفرمایید فقط برای روز مبادا... کف دستم را داغ گذاشته ام که برخی عادتهای دوران تجرد را بگذارم کنار و همه توان و توجهم را معطوف به انجام قدرتمندانه و مسئولانه وظایف زناشویی کنم...

بدبختی ما این است که یک تخت درست و حسابی هم نمیتوانیم بخریم...چند روز پیش اتاق را متر زدم و دیدم باید بگردیم یک تخت جمع و جور پیدا کنیم...من از آن تختهایی دوست داشتم که بشود رویش کله معلق زد و عملیاتهای جانگولر انجام داد...الان با این ابعاد نا امید کننده اتاق خواب فوق فوقش تختی که بخواهیم بخریم یک هوا از تخت یکنفره خودم بزرگتر میتواند باشد...یک تخت خوب البته دیده ایم که ابعادش هم تقریبا مناسب است...طبقه پایین چوبکده ی خیابان ولیعصر یک تختی گذاشته که بالایش کامل کتابخانه است...به همراه پا تختی و آینه و بدون تشک تقریبا یک میلیون و خورده ای هزار تومان...خلاصه که بدجور چشمم را گرفته...البته نمیدانم اینکه کتابخانه آدم درست بالای تخت خواب باشد چه حسی دارد...این که با هر تکان و حرکتی ممکن است یک کتاب از آن بالا سقوط کند پاک تمرکز ادم را موقع خواب به هم میزند...حالا نه اینکه ما موقع خواب تکان خاصی داشته باشیم ها...نه...اما آدم بالاخره توی خواب از این پهلو به ان پهلو می شود و یا قلتی میزند...حالا کافیست یکبار یک کتابی از آن بالا بیفتد...ما هم که شانس نداریم که کتاب "شازده کوچولو" ی آنتوان دو سنت اگزوپری بیفتد روی سرمان...عدل "جامعه ی باز و دشمنان آن" میفتد و یک جایمان را قر میکند!

قرار شده با صاحبخانه صحبت کنم ببینم برای سال بعد هم قرارداد خانه را تمدید میکند یا نه...اگر تمدید نکند که حسابمان با کرام الکاتبین است...البته تمدید هم بکند باز حسابمان با کرام الکاتبین است...! در حالت اول که با این پولی که دارم رسما باید بروم میمون آباد و یک خانه بیست و پنج متری اجاره کنم(میمون آباد روستایی در نزدیکی تهران است) و در حالت دوم باید سر جمع تا دو ماه دیگر یک و نیم میلیون تومان جمع کنم که فقط اجاره خانه ام را بدهم...این بازار هم بعد از ان حقوق یک میلیون تومانی که کک زن گرفتن را به تنبانمان انداخت چنان کونش را گذاشته زمین که انگار حالا حالاها قصد بلند شدن ندارد...این برج کل دریافتی ام به چهارصد تومان برسد باید خدا را شکر کنم...من نمیدانم شماها که انقدر دست به کمپین تشکیل دادنتان خوب است چرا یک کمپین حسابی درست نمی کنید که به یک وبلاگر بدبخت و فلک زده که به طرز هولناکی در آستانه ازدواج است کمک کنید...؟ از این حاجی فیروز ها که شب عید یک مشت زغال میمالند صورتشان و شما را میخندانند و کلی پول میگیرند که کمتر نیستم...کم پای مونیتور ریسه رفته اید؟
پدرم که هر بار میروم و برایش از وضعیت مالی ام مینالم دست میکند توی جیبش و یکی دو هزار تومان میگذارد کف دستم و راهیم میکند...فکر میکند هنوز دهه چهل است و الان میروم با این پول مثلا یکجایی زمین میخرم و ساخت و ساز میکنم و وضعم خوب میشود...مادرم هم به تبعیت از سران عرب که فاجعه غزه را مسکوت گذاشته اند فعلا فاجعه ازدواج ما را (البته فاجعه از نظر مالی و اقتصادی و صد البته نفس ازدواج با خانوم شین رحمت و سعادت است!) مسکوت گذاشته و کما فی السابق هیچ اثری از آثار دلارهای معجزه گر و کمکهای بشر دوستانه اش نیست...

حالا همه اینها به کنار...مسائل مالی بالاخره یک جوری حل می شود... در این هاگیر و واگیر خانوم شین گیر داده که باید برویم پیش خاتمی عقد کنیم...! البته تقصیر خود خرم بود...چند روز پیش این محیای خودمان چند تا عکس از مراسم عقدکنانش برایم فرستاد که دهانم باز ماند...محیا و خاتمی و یک پسره ی کراواتی که الان دیگر همسر محیا محسوب می شود چیک تو چیک هم بودند و داشتند میخندیدند و دفتر امضا میکردند و از این کارها...ما هم که بی جنبه زود عکسها را فوروارد کردیم برای خانوم شین که بیا و ببین دوست سابق ما که به سلامتی ازدواج کرده است چه عکسهای بامزه ای فرستاده...! خانوم شین هم عکسها را دید و نه گذاشت و نه برداشت و جفت پایش را کرد توی یک کفش که ما هم باید پیش خاتمی عقد کنیم...!!هرچه بهش میگویم آخر دختر جان از خر شیطان پیاده شو...ما یک عمر به همین خاتمی توی همین وبلاگ فوحش داده ایم و بلانسبت برادر شغالش خوانده ایم و بالا و پایینش را یکی نموده ایم... حالا هلک و هلک برویم و بگوییم بیا برایمان عقدنامه بخوان و بعد هم برویم خیلی خوشحال عکس یادگاری با او بگیریم؟ احیانا مخمان تاب برداشته؟ این کارها مال این عشق خاتمی های دو آتشه است نه مال من و شما که به هیچ موجود معممی اعم از چپی و راستی علاقه و ارادتی نداریم و اتفاقا از چپی های شتر گاو پلنگ بیشتر بدمان می آید...!

نوشته شده توسط شراگیم زند در December 31, 2008 11:59 PM | | نظرات (46)


گزارشی کوتاه از مراسم خواستگاری...!

کمرم زیر بار این مراسم خواستگاری شکست...از کل یک میلیون تومانی که گرفته بودم الان فقط دویست و پنجاه تایش باقی مانده...! ولی عجب مراسم مجللی بود...یک دسته گل خریده بودم این هوا...همه ش هم گلهای خیلی خیلی کمیاب و خیلی خیلی گران...ارکیده و کانبولیا و از این قبیل گلهای باکلاس...حالا عکس دسته گلم را شاید بعدها بگذارم که ببینید و بدانید که یک وبلاگر آبرودار چطور میرود خواستگاری...اما گل واقعی مجلس خودم بودم...یک کت و شلواری پوشیده بودم که بیا و ببین...اگر خاله ام میگذاشت که یک پاکتی چیزی هم به سرم بگذارم با آن آقای توی بیلبورد "گراد" مو نمیزدم...اما نگذاشت که...گفت خانواده دختره تو را آنطور ببینند هول میکنند و فکر میکنند آمده ایم سرقت مسلحانه...با خاله و شوهر خاله و خواهر و شوهر خواهرم رفته بودیم...از آسانسور که بیرون آمدیم به ترتیب اول خاله ام جلوی در ایستاد و پشت سرش به ترتیب شوهر خاله و خواهر و شوهر خواهرم...من هم با دسته گلم اخر همه ایستاده بودم...تمام این یکهفته اینترنت را شخم زده بودم تا تمام نکته های مراسم خواستگاری را بلد باشم و یک وقتی سوتی ندهم...واقعا هم نکات جالبی بود...یک سایتی بود که تویش همه ی آداب و نکات مراسم خواستگاری را لیست کرده بود...میدانستم نباید زیاد حرف بزنم و فقط اگر کسی چیزی پرسید باید جواب بدهم...بعد هم اینکه باید سرم پایین باشد و وقتی خانوم شین چایی اورد فقط یک نیم نگاهی بکنم و با لبخند محجوبانه ای چایی را بگیرم...البته یک چیزهای دیگری هم بود که اصلا خوشم نیامد...یکی اینکه اگر دختر خوب باشد باید دست به سر و صورتش نزده باشد و اصطلاحا مثل "به" توی کرک باشد...! (جان خودم عین جمله اش همین بود)...از زمانی که این را خوانده ام "به" که میبینم حالم بد می شود و سریع رویم را برمیگردانم...یا یکی دیگرش این بود که خواهر داماد باید به محض ورود دختر را محکم بغل کند و ببوسد و یکجوری یواشکی زیر بغلش را هم بو کند که اگر بو بدهد معلوم میشود عروس به نظافت شخصی اش اهمیت نمیدهد...!اه...فکرش را بکنید قدیمها چقدر مراسم خواستگاری تهوع آور بود...البته من بعد از مطالعه این حجم عظیم از آیین مراسم خواستگاری هرچیزی به نظرم معقول و درست میرسید را یاد گرفته بودم و باقی اش را دور انداخته بودم ...ولی مراسم خواستگاری روی کاغذ یک چیز است و وقتی عملا واردش میشوی چیز دیگر...!
همان اول بسم الله نزدیک بود پشت در بمانم...خاله و شوهر خاله و خواهرم که وارد شدند خانواده خانوم شین نزدیک بود شوهر خواهرم را به جای من بگیرند و او که داخل شد داشتند در را روی مقام شامخ ما میبستند که من به موقع جنبیدم و دسته گلم را لای در گذاشتم و با قلدری وارد شدم...رفتیم داخل و نشستیم...ما پنج نفر بودیم و آنها هفت نفر...دو تا عمه ی خانوم شین هم آمده بودند و با نگاه های موشکافانه ای داماد آینده را بازبین میکردند و ما هم که خوشبختانه از نظر ظاهری مو لای درزمان نمیرود...!
چاق سلامتی های اولیه که تمام شد اولین بدبختی نازل شد... ناگهان سکوت رعب آوری بر مجلس سایه انداخت...تا توی مجلس نباشید نمیفهمید چه میگویم...این خاله و شوهرخاله ام که انقدر بهشان امید داشتم همینطور نشسته بودند و گلهای قالی را میشمردند...خواهرم هم که از اول بهش امیدی نبود و به نقطه ای در دور دستها خیره شده بود...باورتان نمیشود ولی تقریبا یک دقیقه سکوت مطلق بر مجلس حاکم شد...فقط صدای نفس نفسهای دو خانواده شنیده میشد...گفتم گور بابای هرچه قاعده و قانون و رسم و رسوم...من اگر الان حرف نزنم باید بروم بمیرم...این بود که بلند شدم و یخ مجلس را با یک جرکت انفجاری شکستم...یعنی کتم را در آوردم و شروع کردم در مضرات کت وشلوار و لباس رسمی سخنرانی کردن...اگر خاله و شوهر خاله ام به حرف نیامده بودند و ادامه حرفم را نگرفته بودند شلوارم را هم در آورده بودم...باور کنید ضایع تر از آن سکوتی نبود که برقرار شده بود... اینطور شد که خانواده محترم خانوم شین هم نطقشان باز شد...بحث از کت و شلوار شروع شد و بعد به بیماری قلبی رسید و تقریبا نیم ساعت لاینقطع شوهر خاله من و پدر خانوم شین در مورد بیماریهای مختلف قلبی و روش های مختلف جراحی قلب باز حرف زدند و بعد بحث به جنگ کشیده شد وکل عملیاتهای والفجر یک تا والفجر چهل و چهار! و دلایل حمله عراق به ایران مورد بررسی و کارشناسی قرار گرفت و....... خلاصه من که دیدم انگار همه فراموش کرده اند که مجلس برای یک امر خیر است سینه ای صاف کردم و گفتم: "از هرچه بگذریم سخن دوست خوش تر است" که کاش ربانم لال میشد و نمیگفتم... یکدفعه یازده جفت چشم برگشت سمت من و عمه ی خانوم شین گفتند خب بفرمایید جناب دوست...!ما سراپا گوشیم...
دیگر لابد میدانید که در چنین شرایطی که اینهمه آدم زوم کرده باشند روی یک نفر هرچقدر هم سخنور باشی و فصاحت و بلاغت و ظرافت کلام داشته باشی بی فایده است...انگار روح علی دایی در من حلول کرده بود...! بعد از ادای مجموعه ای از اصوات و کلمات منقطع و نامتجانس با خودم عهد بستم تا آخر مجلس خفه شوم و بگذارم بقیه هم به بحثهای خودشان برسند...

اه...لپ تاپ مردنی ام بیست دقیقه دیگر بیشتر شارژ ندارد و شارژرش را هم شرکت جا گذاشته ام...بقیه ی نکات مراسم خواستگاری را فهرست وار میگویم و رد میشوم:

1- در تمام دو ساعت و نیمی که آنجا بودیم خانوم شین در صندلی بغل دستی من نشسته بود و دسته های صندلی اش را هم محکم گرفته بود و حتی یکبار هم برای دلخوشی ما بلند نشد که چایی بیاورد تا ما بتوانیم زیر چشمی نگاهش کنیم و لبخند محجوبانه بزنیم و حسرت چنین چیزی را که در زندگی هرکس احتمالا فقط یک بار اتفاق می افتد برای همیشه به دل ما گذاشت...
2- شوهر خاله من از آنجا که هیچ نکته تعریفی در من وجود نداشت که بازگو کند گفت که این جوان رعنایی که میبینید وبلاگ نویس است و خانواده خانوم شین هم احتمالا فکر کردند که این وبلاگ نویسی هم حتما چیزی شبیه دعا نویسی و اینجور چیزهاست و کمی پشت چشم نازک کردند.احتمالا اگر میدانستند وبلاگ نویسی چیست از مجلس بیرونمان میکردند.
3- وسط مجلس ناگهان فشار شوهر خواهرم افتاد و خواهرم هی تند تند موز و نارنگی پوست کند و داد خورد تا بهتر شد...! فکر کنم یاد مراسم خواستگاری خودش افتاده بود...
4- اهان...یک چیز دیگر..وقتی ما پایمان را از در بیرون گذاشتیم به محض اینکه در پشت سر ما بسته شد یک نفر از داخل خانه با صدای بلند گفت : آخی ی ی ی ی ش...! ما شنیدیم اما به روی خودمان نیاوردیم...
5- روز بعد خنوم شین گفت ان یک نفری که گفته بود آخی ی ی ی ی ش...خواهر زاده شش ساله اش بوده که به خاطر آخی ی ی ی ی ش بی موقعش به شدت هم تنبیه شده و تا صبح گریه میکرده...!
6- به محض اینکه وارد آسانسور شدیم و در آسانسور بسته شد ما هم یک آخی ی ی ی ی ش جانانه گفتیم...با وجود همه اتفاقات ریز و درشت که کاش فرصت داشتم و با آب و تاب بیشتری مینوشتم اما به هر حال اولین مراسم رسمی زندگی ما به خیر گذشت...!

نوشته شده توسط شراگیم زند در December 24, 2008 10:58 PM | | نظرات (70)


...

توی شرکت نشسته بودم که برادر مهیار زنگ زد و خبر را به من داد...فکر کنم ساعت نزدیک هفت شب بود...گفت که اگر میتوانم بروم منزلشان...نمیتوانستم...قرار بود بسته ای برای شرکت ارسال شود و باید شرکت میماندم و بسته را تحویل میگرفتم...زنگ زدم به مهیار...روحیه اش لااقل در ظاهر که بهتر از برادرش بود...تسلیت گفتم و گرفتاری ام را برایش توضیح دادم و گفتم که اگر بسته قبل از 9 برسد یک سری بهشان میزنم...هیچوقت استعدادی در زمینه تسلیت گفتن و تسلا دادن کسی نداشته ام...شاید برای اینکه هیچوقت از مرگ هیچکس عمیقا متاثر و متاسف نشده ام...پدر مهیار را زیاد نمیشناختم...کلا دو بار یا سه بار دیده بودمش...اولین بار که دیدمش توی آشپزخانه ایستاده بود و آشپزی میکرد...برایم گفته بود که همیشه خودش آشپزی میکند و خانومش اصلا استعداد و علاقه ای در این زمینه از خودش بروز نداده است ...به نظرم آدم جالبی آمد...خودم را میدیدم که سی یا چهل سال دیگر همین حرفها را دارم هنگام آشپزی برای کس دیگری میزنم...دفعه دوم پای سفره هفت سین بود...به دعوت مهیار به خانه شان رفته بودم که شب سال نو را تنها نباشم...برایم جالب بود که من را در جمع خانوادگیشان در چنان شبی راه داده بودند...اول فکر میکردم مهیار کله خر بازی در آورده و از طرف خودش دعوت کرده و ملاحظه این را نکرده که شاید پدر و مادرش حوصله و تحمل یک غریبه را پای سفره هفت سین شان در شب اول سال نداشته باشند...اما برخوردها گرم و صمیمانه بود...اصلا حس نمیکردی که خانه خودت نیست...کلا خانواده ی زاهد ها آدمهای گرم وبی ریا و دوست داشتنی ای هستند...بعد از تحویل سال پدر مهیار کتاب حافظ را داد به من که فالی بگیرم...باز کردم و عدل همان شعر معروف آمد...نفس باد صبا مشک فشان خواهد شد...نفسم بند امده بود... یعنی اگر دنبال چنان شعری در چنان شبی میگشتم حداقل یک ربع باید کتاب را ورق میزدم... شعر را که خواندم و تمام شد به چهره پدرش نگاه کردم...نمه ی اشکی به چشمانش بود...بعد از آن شب کلا یک بار یا دو بار دیگر به خانه شان رفته بودم و چیز دیگری در خاطرم نیست...پدر مهیار الان دیگر اینجا نیست ...نمیدانم کجاست...جسمش قطعا تا دقایقی دیگر به خاک سپرده می شود و روحش – البته اگر روحی وجود داشته باشد – جایی ست که احتمالا سزاوارش است...

شاید بهتر می بود حالا که دیشب نتوانستم به خانه شان بروم به جای اینکه بنشینم و اینها را بنویسم لااقل برای مراسم تشییع و خاکسپاری آنجا باشم...اما از طرفی طاقت و تحمل تعارفات و تشریفات بعد از مرگ کسی را ندارم و از طرف دیگر هم میدانم که اگر بروم فقط و فقط جلوی دست و پا خواهم بود...مهمتر از این هردو آنکه اعتقادی به تسلیت گفتن و تسلیت شنفتن و ادای احترام به بازماندگان با شرکت کردن در چنین مراسماتی ندارم...شخصا اگر عزیزی را از دست بدهم فقط دلم میخواهد تنها بمانم و اگر به ناچارهم مراسمی برگزار شود فقط دعا دعا میکنم که زودتر این دوستان و بستگان گورشان را گم کنند و من را تنها بگذارند...حتی همدلی و همدردی از نزدیکترین دوستانم را هم نمیتوانم بپذیرم...در هر اظهار تاسف و در هر پیام تسلیتی درصد بالایی از ریا و دروغ وجود دارد...به هر صورت امیدوارم مهیار و خانواده اش بتوانند هرچه زودتر با این ماجرا کنار بیایند و هرچه زودتر به روال عادی زندگی خود برگردنند...احتمالا این عاقلانه ترین آرزویی ست که می شود در چنین موقعیتی کرد.

بعد التحریر: الان جایی! خواندم که ظاهرا قرار نیست مراسم شب سوم و هفتم برگزار شود و هزینه اش صرف امور خیریه خواهد شد...خوشحالم که خانواده زاهد هم اعتقادی به این تعارفات و تشریفات پوچ و بی معنا ندارند.

نوشته شده توسط شراگیم زند در December 17, 2008 11:36 AM | | نظرات (33)


یک روز معمولی از زندگی یک میلیونر...!

بالاخره توانستم بر میل بی اندازه ام به خواب غلبه کنم و رضایت دهم که تخت و بالش و تشک نازنین و گرم و نرمم را رها کنم و بیایم توی پذیرایی و لپ تاپ ویروس گرفته ی مردنی ام را باز کنم تا چند خطی بنویسم...شما وقتی متوجه عظمت این کار می شوید که بدانید من در مقابل خواب چقدر مستاصل و بیچاره ام...چه شبهایی که از شدت گرسنگی توی تختم مثل سگ زوزه کشیده ام ولی خواب مثل یک بختک رویم نشسته بوده و نگذاشته از رختخوابم جدا شوم و بروم چیزکی از یخچال در آورم...آنقدر خسته ام که اگر بهم میگفتند آنجلینا جولی لخت و برهنه توی پذیرایی نشسته است سر را توی بالش بیشتر فرو میکردم و در دل میگفتم کون لقش...! اما نمیدانم این نوشتن امشب چه کرمی انداخته به جانم که با وجود اینکه تک تک سلولهای بدنم فریاد میزنند خواب...خواب...خواب...اما من آمده ام که چند خطی بنویسم...البته اصلا انتظار خواندن یک پست خیلی مهم و یا خیلی زیبا را نداشته باشید...نه...حتی الان که به اینجا رسیده ام ذهنم کاملا خالی شده است و مانده م که اصلا چه ضرورتی داشت بیایم و بنویسم...هیچ اتفاق خاصی نیفتاده است...صبح به اتفاق خانوم شین رفته بودیم توچال...این مایه داری هم بد دردیست...گفتم حالا که درامد ماهیانه ام بالای یک میلیون تومان است چرا مثل مایه دارها تفریح و عشق و حال نکنیم...این بود که زنگ زدم به خانوم شین که امروز برویم اسکی...چشمهایش چهار تا شد که تو از کی اسکی باز شدی...؟ قپی آمدم که اختیار دارید...آن زمانهایی که شما عروسک بازی میکردید پاتوق ما پیست شمشک و دیزین بود...دروغ که خناق نیست...گفتیم و گرفت و خفه هم نشدیم...تازه کلی هم ذوق کرد که تا به حال دوست پسری به این باحالی و با کلاسی داشته که اصلا بروز نمیداده که اسکی باز است...برای ساعت 11:30 میدان تجریش قرار گذاشتیم...کمی دیرتر رسید و هر چند دقیقه به چند دقیقه اس ام اس میداد که من فلانجا هستم و فلان قدر دیگر میرسم و از وضعیتم میپرسید که به خاطر تاخیرش ماهی شده ام یا خیر...؟ این ماهی شدن هم یک اصطلاح است بین من و خانوم شین و اختراع خودم است...نمیدانم تا به حال به قیافه ماهی هایی که توی ویترین مغازه ها لای یخ گذاشته اند نگاه کرده اید یا نه...یک غم شدید و عجیبی توی چهره همه شان است...لب های جمع شده رو به پایین...چشمهای سرد و خالی بدون ذره ای درخشش و نشان از زندگی...قیافه های یکجور...حتی ماهی های زنده ی توی اکواریوم هم چنین هستند...یکبار به چهره شان دقت کنید...انگار غم همه ی دنیا توی دلشان است...حتی یک ماهی خوشحال هم نمیتوانید پیدا کنید...یکبار که خیلی بی حوصله و غمگین بودم خودم را توی آینه دیدم و حس کردم که چقدر شبیه ماهی شده ام و درست از همانجا این واژه هم به فرهنگ واژگانم راه پیدا کرد...به هر حال قبل از اینکه ماهی بشوم خانوم شین رسید...از شانس ما وقتی به ایستگاه یک توچال رسیدیم که دیگر برای تله کابین بلیط نمیفروختند و کلی هم آدم داشتند توی سر و کله هم میزنند بلکه بلیط گیرشان بیاید...داشتم فکر میکردم که اصلا مایه داری به ما نیامده که یکی از پشت سر صدایم کرد که آقا اگر شما بلیط میخواهید ما دو تا اضافی داریم...روی هوا پیشنهادش را زدم و سریع دوازده تا هزار تومانی چپاندم کف دستش و بلیط ها را گرفتم و کلی هم تشکر و تصدقش کردم...خدا نسل هرچی آدم کلاش و کلاه بردار است را از روی زمین بردارد...بلیطها مورد داشت و نگذاشتند سوار شویم...دست از پا دراز تر برگشتیم...گفتیم چه کار کنیم چه کار نکنیم...تصمیم گرفتیم مثل یک آدم مایه دار برویم اردک آبی و بوفه کامل سفارش دهیم... غلغله بود...صد رحمت به صفوف در هم فشرده غذای نذری در ایام محرم...بعد از نیم ساعت تازه توانستیم داخل رستوران شویم...آنجا هم ملت بشقاب و سینی به دست یک صف دیگر بسته بودند به این درازی (البته نه به آن درازی که در ذهنتان تجسم کرده اید!)...انجا هم ایستادیم...توی عمرم برای غذای نذری انقدر توی صف نایستاده بودم...بعد میگویند اوضاع اقتصاد خراب است و وضع مردم بد است...به هر حال نوبت ما که رسید راند اول را با بشقاب مخصوص سرآشپز شروع کردیم که بوقلمون و مخلفات بود...راند دوم شنیسل زبان گوساله و مرغ سوخاری...راند سوم باقالی پلو با گوشت...راند چهارم نصف فسنجان- نصف قرمه سبزی – راند پنجم کشک بادمجان...راند ششم ماهی سوخاری... دیگر چشمهایم داشت سیاهی میرفت که خانوم شین زد پشت دستش که شری فهمیدی چی شد؟ آروغ محترمانه ای زدم و گفتم چی شد؟ گفت یادمون رفت دسر بخوریم...! خوشبختانه معده ی شخص من از وقتی پایم به اینجور رستورانهای سلف سرویس و all you can eat باز شده یک حالت کشسانی پیدا کرده است و اینجور مواقع نمیگذارد که شرمنده خانوم شین شوم...یک بشقاب ژله (از هر سه رنگ موجود)- یک بشقاب کرم کارامل – یک تکه بزرگ کیک هویجی – یک تکه کیک کاکائویی – یک تکه کیک لیمویی – یک لیوان چای – یک لیوان قهوه و یک بشقاب میوه شامل انگور- پرتقال – کیوی – موز و برای حسن ختام هم یک بطر آبمعدنی را قرت قرت سر کشیدم! زمانی که نشسته بودیم تا گارسن بیاید و صورتحسابمان را بیاورد سخت ترین و بدترین لحظات زندگی ام بود...حاضر بودم بنشینم و ریدن سگی را تماشا کنم اما نبینم که میز بغل دستی ام چطور کبابش را به نیش میکشد یا ان یکی چطور قاشق قاشق کشک بادمجانش را به دهان میگذارد...اوه...واقعا دچار حالت تهوع میشدم...گارسن که امد حتی اوضاع بدتر هم شد...چون اولین سوالی که کرد این بود که چیز دیگری میل ندارین؟ و من میخواستم همانجا یخه اش را بگیرم و تکان تکانش بدهم و بهش بگویم خفه شو مرتیکه ی بیشعور عوضی کثافت حمال ...! اما چون ممکن بود گفتن همه ی اینها باعث شود فشار داخلی معده ام زیاد شود و احتمالا چند تا دانه برنج که پول بالایشان داده بودیم بی جهت بیرون بپرد کظم غیض کردم و فقط صورتحساب را گرفتم...سی و چهار هزار تومان...! واقعا الان که فکرش را میکنم میبینم اینجور جاها فقط پاتوق یک عده افراد مازوخیست است که توسط یک مشت سادیست اداره میشود...مثل اینکه ترتیب کسی را بدهند و بعد پول هم ازش بگیرند...البته قسمت مالی اش واقعا دیگر برای شخصی مثل من که در امدش میلیونی ست مساله ای نیست و من فقط با ان قسمت اولش مشکل داشتم و دارم!
از رستوران که بیرون آمدیم گفتیم خب آدمهای مایه دار بعد از ناهارچه کار میکنند و بلافاصله گفتیم معلوم است...خرید میکنند...خانوم شین یک جفت بوت خرید بالغ بر صد و خورده ای هزار تومان...و یک دامن سبز هم ضمیمه اش کرد که آن هم دهها هزار تومان قیمتش بود...(میدانم شما باور نمیکنید ولی قیمتهایی که عرض کردم عین حقیقت است و مایه دارها مخارجشان در همین حدود است!)...خوشبختانه خانوم شین عادت خوبی که دارد این است که در حساب و کتاب خیلی مقید و دقیق است و تقریبا دستش به طور کامل توی جیب خودش است و چه بسا هم که گاه گداری دست من توی جیبش میرود بزرگی میکند و حرفی نمیزند...ان شاء الله که همیشه همینطور باقی بماند و الگویی شود برای همه زنهای پوپولیست و متحجری که مثل زالو از جیب شوهرانشان ارتزاق میکنند و به صورت کاملا انگل وار زندگی میکنند و بهانه شان هم این است که قانون گفته مرد باید خرجی بدهد...!من شخصا اگر بخواهم طبق قانون زندگی کنم از تمام حق و حقوق قانونی خودم هم استفاده میکنم...یعنی مثلا صبح که میخواهم بروم سر کار یک بسته اسکناس میگذارم جلوی زنم و میگویم این خرجی امروزت و بعد هم (دستم بشکند!) شپلق میخوابانم بیخ گوشش...به هر حال همان خدایی که گفته نفقه زن را بده در مورد کتک زدنش هم به مرد رهنمودهایی ارائه داده است... البته خدا را صد هزار مرتبه شکر هم من روشنفکرم و هم خانوم شین آنتلکتوال است و خوشبختانه برای زندگی به رهنمودهای خداوند نیازی نداریم!
بعد از خانوم شین نوبت من بود که با خریدن یک کوله لپ تاپ با رقم حیرت آورو باورنکردنی نهصد هزار ریال مشت محکمی بر دهان همه ی بدبخت بیچاره ها بزنم...البته کوله ای که اول انتخاب کرده بودم دو میلیون و دویست هزار ریال بود...منتهی فروشنده که جوانکی در مایه های اسی مانکن بود خیلی خوشحال ادعا کرد که ضد آتش است و اگر فندک زیرش بگیری آخ نمیگوید و برای اینکه صداقتش را به ما نشان بدهد فندک اتمی اش را گرفت روی کوله بی زبان...البته راست میگفت...کوله اخ نگفت ولی فقط به قاعده یک سکه دو ریالی سوراخ گردید. بعد کاشف به عمل آمد که کوله در مقابل فندکهای معمولی مقاوم است نه فندک اتمی که دو هزار درجه سانتیگراد شعله اش حرارت دارد!

بروم بخوابم...زیادی حرف زدم...اصلا همه ی اینها را هم نمینوشتم به هیچ کجای این دنیا بر نمیخورد...اصلا نمیدانم چه کرمی افتاده بود به جانم که برو و بنویس...یک زمانی بود ما اینجا باد گلو در میکردیم سیصد و بیست و هفت تا برایمان کامنت می آمد...ولی حالا چه؟ یک نگاهی به کامنتدانی پست قبل بکنید...خجالت آور است...نه برای من...برای شما...! دارم به این فکر میکنم نود و هشت درصدتان که تا قبل از اعلام تاهل قریب الوقوع من اینطور از نوشته هایم استقبال میکردید زبانم لال فقط به دنبال شوهر بوده اید...واقعا اینطور بوده؟
... الان میروم یک لیست بلند بالا از کسانی که بعد از کناره گیری رسمی من از زندگی مجردانه دیگر برایم کامنت نگذاشته اند در می اورم و همینجا منتشرش میکنم..حالا میبینید..به من نظر داشته اید...!؟ ...صبر کنید...این نوشته اخرین فرصتتان است که ثابت کنید برای شما شراگیم مجرد و متاهل فرقی نداشته و ندارد...حتی اگر مرد هم باشید فرقی نمیکند...به هر حال لابد به من نظری چیزی داشته اید که هی تند و تند می امدید کامنت میگذاشتید و الان که دیده اید دیگر ما آدم متاهل و نسبتا محترمی شده ایم کاسه کوزه تان را جمع کرده اید و رفته اید...فکر کردید الکی ست...؟ اگر ثابت شود نظر داشته اید میدهم چوب توی آستین تک تک تان بکنند...!

نوشته شده توسط شراگیم زند در December 10, 2008 1:22 AM | | نظرات (90)